![]() |
![]() |
|
| شعر - عبدالحسین ستوده |
|
یک شب میان خاطره هایت نشستم و خود را به طاق ضریح تو بستم و ... یک شب در اشتباه عجیبی ... و صبح شد از تو و از خدای شما هم گسستم و ... رفتن به اوج ، اوج شکستن نشستن است یعنی نشسته شکستم ، شکستم و ... خاکسترم ، سرم ، اثرم را ندیده ای ؟ پایم کنار پنجره مانده ست ، دستم و ... قلبم میان تنگ بلور اتاق تو چشمی که تا لحظه آخر نبستم و ... هی دود می شدم و تو هی خنده می شدی قه قه ققه قققه قه شکستم و ... حالا میان بود و نبودن معلق ام دور از شما لای اتاقی که هستم و ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:57 توسط عبدالحسین ستوده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
غزل و ...
|
|
RSS
|