چند وقتیست که چیزی ننوشته ام
دارم دیوانه می شوم .
دور و برم آدمهایی با تفکراتی زندگی می کنند که انگار هرکدامشان از آسمان افتاده اند و بقیه از زیر خاک بیرون آمده اند . نمیدانم اینهمه تکبر ، تک نفره فکر کردن و دخالت در همه چیز را با چه شوینده ای می شود پاک کرد .
دلم می خواهد از اینجا بروم ، به کجا نمیدانم ، هر چند چرایش را می دانم . راستی ازخیلی چیزها فقط در حد کلمه باقی مانده ، فقط در حد کلمه . نمی دانم همیشه همینطور بد بوده ایم یا این جمله (عجب زمانه ای شده) تازگی ها باب شده ، اینهمه تاریخ خواندیم ، اینهمه در مجالس روضه و عروسی خندیدیم و گرییدیم ، هنوز مانده ایم که آخه چرا اینجوری همدیگر را نیش می زنیم . درسته که من دلتنگم و لی این حرفها هم واقعیت دارد ، همون چیزی که روزانه باهاش دست به گریبانیم . بیگانگی هم عجب چیزیه ، گاهی وقتها آدما با خودشان هم بیگانه می شن چراش رو نمی دونم ، اصلاً من خیلی چراها رو نمی دونم . بابام می گفت :( همیشه می گفت ) «هیشکی برات مثل خودت نمیشه » حالا دلم می خواد یه بار فقط یه بار ببینم و ازش بپرسم اگه از خودت گله داشتی چه کنی . (مهر85 )
چطوري ميشه هر لحظه از راهي كه مي روي برگردي و دوباره افق را ديد بزني و از نو شروع كني در حالي كه اميد داري به مقصدي برسي . راستس كسي تو را مي پايد اون دورها ، احتمالاً نبايد اونو دلسرد كني . تو حتماً مي رسي . البته از نو شروع كردي دو باره بر نگرد . ببين چي ميشه مدتي همين طور به پيش بتازي و عقب را نگاه نكني . انگار دنياي ديگريست اون جلوتر .چه لذتي داره حسي كه كم آدمي رو فرا مي گيره . اونم تو اين دوره زمونه ، : عجب زمانه اي شده ( پدرم مي گفت )و حالا من هم مي گويم : عجب زمانه اي شده . راستي نمي دانم پسرم هم مي گويد : عجب زمانه اي شده يانه . طبيعتاً مي گويد .
نمي دانم امشب چرا فلسفه مي بافم . از افطار گذشته . هنوز چيزي نخورده ام . تنهايي هم عجب چيزيست . اولي كه شروع كرده بودم به شعر گفتن و شعر هاي دست و پا شكسته مي گفتم ( البته هوز هم دست و پا شكسته مي گويم ) براي خودم بر حسب روش قدما تخلص مي كردم و كلمه «تنها» را براي خودم انتخاب كرده بودم . اونوقتها به فكر نبودم كه اين كلمه چه معنايي دارد . البته با حسي كودكانه فكر مي كردم كسي من را درك نميكند كه در واقع افشره همان تفكر امروزم هست كه بعد از گذشت حدود 13 سال از آن روزها هنوزهم تنهايم . و حالا تقريباً مطمئن شده ام كه هميشه همينطور است . نه كه تارك الدنيا باشم ، با ديگران و رفقا بگو بخند دارم . زن و بچه دارم . و هر روزي با چند ده نفر سر و كار دارم . اما هنوز كسي نتوانسته به وجودم راه پيدا كند هر چندخودم هم نتوانسته ام به وجود واقعي كسي راهي پيدا كنم . حتي خدا به اون عظمتش هنوز نتوانسته وجودم را كاملاً مسخر كند و شيطانك هاي بسياري بين من و خدا پيامبري مي كنند . گاهي هم دلم مي خواهد بي واسطه شيطانكها خدا را ببينم اما كار دشواريست و خلاصه كار هر آدمي نيست . اگر مابين كلام كلماتي بي ريشه ديده مي شوند خدا مرا به شكم خالي و سر دردم مي بخشد15 ساعت است كه چيزي نخورده ام و فكرهاي بيهوده هم اين روزها لبريز از کله بي خاصيتم مي تراوند . پناه برخدا ، پاك يادم رفته كه زندگي حساب و كتابي دارد . اصلاً كي يادم بود . خدابه همه بنده هاي بي عقلش رحم كند . بچه پشت شيشه هم مي داند بچه بازي من بيشتر از اوست . نمي دانم روزي مي رسد كه حس كنم فقط بدهكار خدا هستم و بس . فكر چنين روزهايي را نكرده بودم . اصلاً هر چي فكر كرده بودم تو اين مايه ها نبود .
اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم
وين يك دم عمر راغنيمت شمريم
فردا كه از اين دير كهن در گذريم
با هفت هزار سالگان سر به سريم