تبليغاتX
بوی لیمو ( شعر امروز ) - هزار استخوان عاشقی (ناتمامی دیگر)
شعرهای غزل و سپید - عبدالحسین ستوده

نشستيم و گفتيم خدايا خودت

اجابت بكن اين دعا يا خودت...

نشستيم و دست بر دستي دگر

و هر لحظه بيم شكستي دگر

 همينطور سرگرم كار خيال

در انجام افكار خيلي محال

نشستيم و احساس آوار شد

و هي غم سر غصه انبار شد

ندانسته عاشق نفهميده دوست

و حالا هزار استخوان در گلوست

و حالا هزار استخوان عاشقي

چه عشقي چه كشكي ؟ دراين «كي به كي»  

من اين اسب وحشي به كي بسپرم

كه اينجا سراسر جنون است و رم

لغت هاي شعرم سياه و كبود

همه صحفه هايم پر از گرد و دود

نه باران نه برفي كه رامم كند

هجايي بيايد  لگامم كند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 18:43  توسط عبدالحسین ستوده   |