![]() |
![]() |
|
| شعر - عبدالحسین ستوده |
|
می گن یه روز یکی میاد که دریا با خنده هاش هی پر و خالی می شه می گن یه روز یکی میاد که ابرا زیر پاهاش حالی به حالی می شه می گن یه روز یکی میاد که میشه حرف دل و به راحتی بهش گفت از بودن و نبودن و کوه و رود از آدمای پاپتی بهش گفت سجاده سبزشو میشه بوسید چشمارو بست و تا کجا ... باهاش رفت قدم زنان تو جاده های بسته حتی تا پشت نا کجا باهاش رفت می گن میاد و زخما رو می شمره اینجوری که می گن تو خوبی تکه برای دست مردای شکسته عصاست دشمن هر چی مار و مارمولکه می گن که گرگا هم بهش سواری می دن حور و کچل فرقی براش نداره یه حوری یم اگه که پیشش باشه ... شب تا به صبح کاری باهاش نداره اصلا از این حرفا که هم بگذریم می شه باهاش یک دم راحت کشید چشما رو بست و آسمونو دید زد گوشا رو بست و تازگی رو شنید *** راستی اگه خواستی بری ببینیش منم یه گوشه تو خودم نشسته م نمی دونم چرا ، چطور ، چم شده فقط می دونم تو خودم شکسته م بی زحمت از کنار من رد شدی دست منو بگیر و ما رو ببر ثواب داره اگر چه که می دونم شاید برات بشم کمی درد سر |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:4 توسط عبدالحسین ستوده |
|
|
یک شب میان خاطره هایت نشستم و خود را به طاق ضریح تو بستم و ... یک شب در اشتباه عجیبی ... و صبح شد از تو و از خدای شما هم گسستم و ... رفتن به اوج ، اوج شکستن نشستن است یعنی نشسته شکستم ، شکستم و ... خاکسترم ، سرم ، اثرم را ندیده ای ؟ پایم کنار پنجره مانده ست ، دستم و ... قلبم میان تنگ بلور اتاق تو چشمی که تا لحظه آخر نبستم و ... هی دود می شدم و تو هی خنده می شدی قه قه ققه قققه قه شکستم و ... حالا میان بود و نبودن معلق ام دور از شما لای اتاقی که هستم و ... |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:57 توسط عبدالحسین ستوده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
غزل و ...
|
|
RSS
|