![]() |
![]() |
|
| شعر - عبدالحسین ستوده |
|
کاش می دیدی از این فاصله ها غمگینم مدتی هست عزیزم بله ... ها غمگینم مدتی هست که از باغچه و گلدان هم ... مدتی هست که از پنجره ها غمگینم به خدا فکر عبث کرده ای ای دوست اگر فکر کردی که من از دست شما غمگینم حوصله ، حوصله ، از حوصله ها بیزارم فاصله ، فاصله ، از فاصله ها غمگینم می خراشند مرا مردم بی احساست ای خدا ! من که شب و روز خدا غمگینم تشنگی باعث غمناکی من نیست که از بی خداوندی این حرمله ها غمگینم *** کاش یک روز تو می آمدی و می پرسیدی ... تا بدانند همه این که : « چرا غمگینم ؟ »
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 14:14 توسط عبدالحسین ستوده |
|
|
زمان بی تاب می ماند ، زمین بی آب می ماند میان این شب خسته خدا در خواب می ماند هوای مصریان با کینه هاشان قیر اندود است و یوسف چوب در دست است و چون ارباب می ماند برادر های خاطی حیله هاتان گرم و روشن تر که شیطانهایتان اینگونه بی اسباب می ماند زمین چون کشتی تن خسته ای در هاله ای مواج و یوسف بی زلیخا گیج ... در گرداب می ماند تمام مصر قحطی ، بیکسی ، بیصاحبی ... وجدان تمام مصر را می بیند و در خواب می ماند فقط یوسف میان قصر خواب آلود خود شب را فقط یوسف میان قصر خود سیراب می ماند چه خوابی دیده امشب پادشاه مصر : یوزارسیف که یوسف همچنان در معنی این خواب می ماند چو کام کاهنان تلخی نمی گیرد چه اهمیت که ساکت معبد هامون چون مرداب می ماند میان روزهای بد سوال مصریان این بود زمان بی تاب می ماند ؟ زمین بی آب می ماند ؟
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 8:25 توسط عبدالحسین ستوده |
|
|
تو شهر ما یه خبرایی شده بی خبرا نگن کجا ؟ کی شده ؟ چش واکنی پرت و پلا می بینی نیگا کنی درد و بلا می بینی فرشته ها مث دیو دد شدن حوریامون کلاغای بد شدن ایقد زبون ریخته توی کله ها صب تا غروب فحش و بد و ناسزا غلغله افتاده تو شهر دیوا انگار یکی رفته تو بحر دیوا دیوای حموم رفته ، شیک و تمیز کلاغا با خط لبای غلیظ تماس می گیرن با همه جز خدا با او غریبن با همه آشنا روزی هزار دفه چپ و راس می شن لول می خورن هی دوغ و هی ماس می شن قرانا توی طاقچه ها اسیرن مهرا تو جانمازا خاک می گیرن تسبیامون آلت روی و ریا کشتی یامون غرق ، همه مون ناخدا آهای خلایق که شبا می خندین به درداتون ایقد چرا می خندین یه روزی حرفتون به هم سند بود تمام اعمالتون مستند بود ته دلاتون مث آینه تمیز غذاهاتون حلال و پاک و لذیذ حال یکی اگر گرفته می شد دور وبرش پر از فرشته می شد تو پیشونی دخترا شرم و حیا پسرهاتون مظهر مهر و وفا خلاصه بچه سربلندیتون بود موجب خوبیتون قشنگیتون بود ایقد بی احترامی بینتون ولو بود ؟ کوچیکه از بزرگترش جلو بود ؟ غصه ایقد با دلتون ور می رفت؟ حوصله تون از همدیگه سر می رفت ؟ چی شد که قفل دلتون زنگ زد کی روی بوم دلتون رنگ زد انگاری عقل و هوشتون گمشده کورش و داریوشتون گمشده نیگا کنین کی بودیم و کی شدیم نمی بینین چی بودیم و چی شدیم ؟ آیینه هامونو زدیم شکستیم روبروی سنگ سیا نشستیم *** شعرای من حکایت من و ماست وضعیت حال همین آدماست آدمای ... ولش کن اصلاً چرا تلخ بشه شیرینی قصه ها راحت بخوابیم دل بدیم به بالش جون شما ایندفعه بی خیالش |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:16 توسط عبدالحسین ستوده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
غزل و ...
|
|
RSS
|