![]() |
![]() |
|
| شعر - عبدالحسین ستوده |
|
ای یاد کودکی به خیر ، یاد کودکی حالا که آفتاب رنگ دیگری ست با هر غروب نگو بر جبینمان یک درد تازه و یک لکه ننگ دیگری ست
ای یاد کودکی به خیر ، زندگی نبود آن نقش روشن توی کتابمان آیا به هم نریخت ارزشی که داشت یک نسبت به دو در حسابمان ؟
من بودم و سراب و خیالی که چشمه بود من بودم تمام هر آنچه از قلم گذشت از بس که نوشتم : چرا؟ ، قلم شکست اینگونه بود که آب از سر دلم گذشت
انگار کودکی به هوای انار رفت بر شاخه ای که پر از خار تازه بود این سرخی ابدی روی گونه هاش از رفتن دقیقه ایٍ بی اجازه بود
*** از یادمان که رفته ولی گرم بودن ایم کِی بوده ایم که هیچگاه نبوده ایم حالا تخیلمان قفل کرده است از بس نشسته ایم ، ز رفتن سروده ایم |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:19 توسط عبدالحسین ستوده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
غزل و ...
|
|
RSS
|