خیال کن آشنا با هم نبودیم
و مثل خیلیا با هم نبودیم
ایروزا که همه با هم غریبن
خیال کن آشنا ما هم نبودیم
خیال کن آنهمه حرفای خوبُ
به چشمای تر آیینه گفتی
و یا تنها به چوبی خیره ماندی
فقط از نفرت و از کینه گفتی
خیال کن خواب بودی خواب دیدی
که یک دیوانه را بی تاب دیدی
برو دستاتو وردار شستشو کن
برو چشماتو... هر جا آب دیدی
خیال کن اون نگاه عاشقانه
خیال کن سایه ای میدیدی از دور
خیال کن روی چشمات چادرت بود
دیگه هر وقت تو عکسای کتابات
یه قلب سرخُ دیدی مثل چشمات
با ماژیک سیاه روش خط خطی کن
و بنویس حاشیهَ ش : از اشتباهات
تو هم حق داری اما چاره ای نیست
دل گیج من اینجا کاره ای نیست
نوشتَن شاعرا توی کتابا
« دل عاشق به جز آواره ای نیست »
یک مشت عدد ، آدم بیچاره
یک مشت کتاب ، همدم بیچاره
من خسته ام از ریاضی و میداند
با اینهمه ، باز ، معلم بیچاره ......
* * *
اقلیدس و فیثاغورث وهیپاتی
گائوس و نیوتن و نزن هی فاطی ....
این میز و کلاس و جبر و هر چه گفتی
خانم ! همه شان توی مخ ام شد قاطی
دل جمع زدی و عشق منها کردی
با کنج ریاضی ات به مغزم کوبیدی
ای دختر بد، به من تو بد تا کردی