نشستيم و گفتيم خدايا خودت
اجابت بكن اين دعا يا خودت...
نشستيم و دست بر دستي دگر
و هر لحظه بيم شكستي دگر
همينطور سرگرم كار خيال
در انجام افكار خيلي محال
نشستيم و احساس آوار شد
و هي غم سر غصه انبار شد
ندانسته عاشق نفهميده دوست
و حالا هزار استخوان در گلوست
و حالا هزار استخوان عاشقي
چه عشقي چه كشكي ؟ دراين «كي به كي»
من اين اسب وحشي به كي بسپرم
كه اينجا سراسر جنون است و رم
لغت هاي شعرم سياه و كبود
همه صحفه هايم پر از گرد و دود
نه باران نه برفي كه رامم كند
هجايي بيايد لگامم كند
کاش می شد کاشکی را هو کنیم
دشمنان آشتی را هو کنیم
کاش ما دانسته بودیم زودتر