![]() |
![]() |
|
| شعر - عبدالحسین ستوده |
|
نشستيم و گفتيم خدايا خودت اجابت بكن اين دعا يا خودت... نشستيم و دست بر دستي دگر و هر لحظه بيم شكستي دگر همينطور سرگرم كار خيال در انجام افكار خيلي محال نشستيم و احساس آوار شد و هي غم سر غصه انبار شد ندانسته عاشق نفهميده دوست و حالا هزار استخوان در گلوست و حالا هزار استخوان عاشقي چه عشقي چه كشكي ؟ دراين «كي به كي» من اين اسب وحشي به كي بسپرم كه اينجا سراسر جنون است و رم لغت هاي شعرم سياه و كبود همه صحفه هايم پر از گرد و دود نه باران نه برفي كه رامم كند هجايي بيايد لگامم كند |
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:43 توسط عبدالحسین ستوده |
|
|
کاش می شد کاشکی را هو کنیم دشمنان آشتی را هو کنیم کاش ما دانسته بودیم زودتر |
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:42 توسط عبدالحسین ستوده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
غزل و ...
|
|
RSS
|