روزی به نقش کاوه آهنگر
مشتی ، شجاعتی
روزی به هیئت کورش
ابهتی
تا نام تو به غیرت و احساس زنده ماند
وینک
ضحاکهای زمان
سهم مارهایشان
هستی من ، بود تو را
تکه تکه می کنند
قدری بمان
یک کاوه گر که سر نرسد
طفلی به خنده صدا می دهد ولی :
« لخت است پادشاه »
امشب میان خواب یک پروانه غوغائیست
حتی خدا شاید نمی داند چه غوغائیست
هر چندخوب و عاقلی اما چه می دانی
وقت شکستن در دل دیوانه غوغائیست
من را میان روزهای کهنه ام بردی
در روزهای کهنه از افسانه غوغائیست
با من غریبه بودی و هرگز ندانستی
در آشناییهای یک بیگانه غوغائیست
با من نماندی در غروب یک افق رفتی
اما بدان آنجا ز دام و دانه غوغائیست