![]() |
![]() |
|
| شعر - عبدالحسین ستوده |
|
یک روز هزار حرف ، گفتن داری یک روز خیال زود مردن داری هی آمدی و خیس گناهم کردی یک بار نگفتی که «طرف» ! زن داری * * * لیلی اگر به لبهاش ماتیک ناب می زد در کوچه و خیابان تیپ خراب می زد در هیچ جای دنیا ، مجنون بی شعوری خود را برای لیلی به آتیش و آب می زد ؟ * * * فکری سی دلم محض خدا کن و مو رفتم خت خو وبد سوا کن و، مو رفتم گفتم که دوباره التماست بکنم گفتی که پسر، حیا کن و ، مو رفتم |
|
+ نوشته شده در
ساعت 7:48 توسط عبدالحسین ستوده |
|
|
یادش به خیر آن تاب بازیهای رویایی بر شاخه نمناک بادامهای صحرایی تن را به خیسی علفها با صفا کردن در وزوز زنبورهای مست و هر جایی آن خنده های گربه ای چشمان میمونی لبهای «ترشوکی » ، پرستوهای زیبایی یک حرف ممنوع ، یک نگاه ، یک اخم ، یک لبخند ایوای شب شد زود ، فردا باز می آیی؟ بزهای پرخور را به خانه بردن و دادن بزغاله دل را به دست گرگ تنهایی تا صبح فردا ، کاش شب هم آفتابی بود یک اتفاق تازه یا لطف اهورایی اصلاً چه می شد ریشه مان در خاک می جوشید در سایه آن صخره خوشخواب ویلایی آن دختر بی روسری حالا برای کی هر سال شمسی دختری چون ماه می زائی شاید هنوز آن تکه آیینه را داری خود را برای چشمهای کی می آرایی؟ آیا تو هم با دیدن یک شاخه بادام تا خاطرات آن بهار کهنه می آیی بر گوشه آیینه تنهایی ات بنویس : « یادش به خیر آن تاب بازیهای رویایی |
|
+ نوشته شده در
ساعت 7:35 توسط عبدالحسین ستوده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
غزل و ...
|
|
RSS
|