![]() |
![]() |
|
| شعر - عبدالحسین ستوده |
|
من و خوش لحظه های لاابالی
دل و در یای ناب بی خیالی میان عقد های سنگ سیرت دل ما و گرانجانی ُ زلالی پر از انواع معذوراتم امشب برای غصه های خشک و خالی به دل هم گفته ام شایذ غم آمد بگو من نیستم در این حوالی بگو بر زین اسب یاذ با باد به سوی دره های حشک سالی دوباره می شوم یار عروسک ذوباره پشتک و گلهای قالی فقط می حندم و هی میزنم دست برای بو سه های احتمالی فقط ای غم تو با دست سیاهت به تندیس خوشیهایم نمالی
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:53 توسط عبدالحسین ستوده |
|
|
به تقویم تعطیل این زندگی که لبریز شبهای خط خورده است یکی احتمالا بهار مرا برای زمستان خود برده است کمی زندگی سهم من بود و بس و دستی که آن را بغل میگرفت نگاهم کنار خدا می نشست و از چشم نابش عسل می گرفت چه سردست و یخ بسته و بی عبور خیابان دلتنگ رویای من من و روزهایی که بس تنبل اند نفس های بی حال دنیای من من وپای غمگین و این کفش گیج که پو شیده از گرد آوارگیست ببین سهم من از همه جاده ها به جز جای پاهای یک رفته نیست |
|
+ نوشته شده در
ساعت 10:36 توسط عبدالحسین ستوده |
|
|
بگذار که با چشم توحالی .... صنما
لیلی تتتقتق چه کیه کی منما دلتنگ شدم دوباره دل سنگ نباش باریک تر از ابرویتان گردن ما در باز کن و بکش مرا با لبهات راضیت اگر که می کند مردن ما تقصیر تو بود نابجا رقصیدی از روز ازل و بی هواآنتن ما ... *** در باز نکن پشت در آواز بخوان دست من و سینه در و بشکن ما |
|
+ نوشته شده در
ساعت 9:6 توسط عبدالحسین ستوده |
|
|
زدردم گر چه بی درمان تری نیست
سرم را گر چه بی سامان تری نیست ولی با اینهمه خود جای شکر است که از این دل دل سگ جان تری نیست *** تو با رویای من در عشق بازی و من با یاد تو در لحظه سازی عروسک های در هم خرد و خسته من و تو حاصل یک بچه بازی *** تو بر اسب سفید سرگرانی و من آواره بین بی کرانی تو در قصر سفید آرزوها و من هم خانه با بی خانمانی *** سفر ، سامسونت و بلیط ، اتوبوس «دلم لک میزنه مو سیت» ، اتوبوس دوباره :خب خداحافظ ، توغمگین و من با گریه هام : کبریت اتوبوس
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:37 توسط عبدالحسین ستوده |
|
|
سرشارم از خیال تو و تو بی خیال من
یعنی دو گاز میزنمت سیب کال من ؟ لای کتاب کودکی ام نقش دستهای توست شاید نوشته بود و خواندی تو فال من تو دختری سیاه و من کودکی که مو نداشت حالا تو هم بلند شده ای مثل یال من روزی دلم قناری دیوانه ای شد وپرید فردا یکی نشست بست شکست بال من منهم به یاد خنده های تو خوشحال می شدم حالا به هم می خورد از هر چه خنده حال من من یک دفتر عتیقه و آوار یک سوال : قد می دهد به غرور تو سن و سال من ؟ |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:30 توسط عبدالحسین ستوده |
|
|
به زودی در این وبلاگ شعر های من را می بینید از نظرهایتان ممنون خواهم شد |
|
+ نوشته شده در
ساعت 18:19 توسط عبدالحسین ستوده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
غزل و ...
|
|
RSS
|