|
شعرهای غزل و سپید - عبدالحسین
|
|
|
|
||||
|
وقتی که نگات شاد شاد است عزیز انگار مخ ات درون باد است عزیز دنیای به این بزرگی ... گفتی ، گفتم تو ساده ای و قفس گشاد است عزیز *** مخلوط خیال و زخم و لجبازی هستم یا مثل چریک ترک قفقازی هستم هر لحظه خدا مرا به یک لهجه نوشت من دفتر خاطرات سربازی هستم *** من هستم و یک بروجک نا آرام یک فشفشه ، یک عروسک نا آرام من برکه خسته از هجوم صد بار خزه او شق شق بال لک لک نا آرام *** یک روز کنار ژ س می خوابیدیم بی حول و لا و غصه می خوابیدیم یک نخل و غروب و قایقی وارونه انگار میان قصه می خوابیدیم * * به یاد خاطرات سربازی در منطقه عملیاتی شلمچه
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:47 توسط عبدالحسین
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خیال کن آشنا با هم نبودیم و مثل خیلیا با هم نبودیم ایروزا که همه با هم غریبن خیال کن آشنا ما هم نبودیم خیال کن آنهمه حرفای خوبُ به چشمای تر آیینه گفتی و یا تنها به چوبی خیره ماندی فقط از نفرت و از کینه گفتی خیال کن خواب بودی خواب دیدی که یک دیوانه را بی تاب دیدی برو دستاتو وردار شستشو کن برو چشماتو... هر جا آب دیدی
خیال کن اون نگاه عاشقانه خیال کن سایه ای میدیدی از دور خیال کن روی چشمات چادرت بود دیگه هر وقت تو عکسای کتابات یه قلب سرخُ دیدی مثل چشمات با ماژیک سیاه روش خط خطی کن و بنویس حاشیهَ ش : از اشتباهات تو هم حق داری اما چاره ای نیست دل گیج من اینجا کاره ای نیست نوشتَن شاعرا توی کتابا « دل عاشق به جز آواره ای نیست »
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 8:42 توسط عبدالحسین
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
یک مشت عدد ، آدم بیچاره یک مشت کتاب ، همدم بیچاره من خسته ام از ریاضی و میداند با اینهمه ، باز ، معلم بیچاره ...... * * * اقلیدس و فیثاغورث وهیپاتی گائوس و نیوتن و نزن هی فاطی .... این میز و کلاس و جبر و هر چه گفتی خانم ! همه شان توی مخ ام شد قاطی دل جمع زدی و عشق منها کردی با کنج ریاضی ات به مغزم کوبیدی ای دختر بد، به من تو بد تا کردی
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 8:33 توسط عبدالحسین
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ز دردم گر چه بی درمان تری نیست سرم را گرچه بی سامان تری نیست ولی با اینهمه خود جای شکر است کزین دل هم دل سگ جان تری نیست * * * به قد کوه « پدری » درد و غمهام دلم یه جای دوری خودم اینجام رفیقم بی وفایی کرد و گم شد از آن روزی که رفته خیلی تنهام * * * تو بر اسب سیاه سرگرانی و من اواره بین بی کرانی تو در قصر سفید آرزوها و من همخانه با بی خانمانی * * *
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:52 توسط عبدالحسین
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
داش داش بی خیالس باش تخمه بشکن حال کن با ما باش کی گفته فکر فردا باش وا وا وا وای وای وای همه میگن : این بچه مسلمونه با ایمونه خوب ، بد همه چیزو میدونه اما پشت دروازه نماز صبح با خمیازه نماز ظهر مث آوازه گاهی میخونه گاهی میمونه اگه باشه بابا و مامان توی خونه اون میخونه اگه نه هم وللش وقتی می ره خونه ی اقوام یا صبحه یا شام پا میشه آروم می شینه بعد نمازش دعا می خونه اصلاً نماز قضا می خونه اگه جاش باشه می گه من خیلی دوس دارم طلبه باشم ملا باشم ، با خدا باشم حالا وقتی با رفیقاس سر مغرب توی پارکا صدای اذان که می شنوه براس یه آهنگم می سازه باهاش میخونه موسیقی شو عوض میکنه بی خیالش *** تقی مسعود رضا محمود همه ی بچه گَز می کنن خیابونا رو از پایین تا بالا دنبال دخترا درمیارن شکلک متلک حرکت ابرو چشمک بعدشم یه خنده عرعر بلانسبت خر خب حالا آخر نصف و نیمه ی شب میگن ، می رن فردا صب تو همین پارک همدیگه رو می بینیم زود اومدیم می شینیم گودبای تا فردا حالا شبها تو خونه ها ماهواره پولدارا ویدئو فقیرا جکی جان جان کلود یاندرتایکر چیزای خیلی الکی فیلمای هندی ... جون راجا ، نگوبه جی جی شو سال نو اندی و سندی ابی حمیرا داریوش و لیلا ووووو خیلیا .......... کنار ویدئو یه بغل نوار مبتذل *** دوباره ... شبا تو پارکا جوونا لباسای تمیز آرایشای غلیظ اِاِاِ ... این پسره یا دختره پسره فرق می ندازه موهاشم برق می ندازه شلوار لی ش تنگ و چسبانه باسنش تو زندانه کیپ کیپه مث اگزوز جیپه آخه اینم تیپه ؟ وای وای دخترا لبا صورت دستا چشا دستا ناخنای پاها همه رنگ و روغن اینا نقاشن وقتی را می رن ادا می پاشن آخر بدبختی با خودت سرسختی ؟ ها ... ؟ معتادا از جوون تا پیر از زندگی دلگیر سیر پتوی روشون سقف آسمون تشک آسفالت زیرپاهاشون مث لبهاشون مث دستاشون اصلاً مثل بختاشون وِل می خورن گل می خورن بدبختانه همین جوونا از بیکاری می شن سیگاری کنار دست رفیقا می گیرن این بیماری بعدشم یواش یواش می شن تریاکی لب و لوچه داغون چشا مث خون لباسی خاکی همیشه ناله دارن مث موتور کاواساکی وقتی می شینن میگن اولش تفریحی بود پکی بود نخی بود الکی بود تقصیر رضا و تقی بود خب خب خب بسه لا مذهب اینو می گه پاپا لب حوض سرما تازه می دونه عزیز دردونه اگه بنگ نکشه خمار می مونه ها اینه قضیه خب حالا چاره چیه اصلا تقصیر کیه چرا جوونا همش تو بند تیپ و مدن از خود بی خودن با خودشونم غُدن گم شده اخلاق واق واق حالا بازم دادبزنین بچه مسلمونه با ایمونه خوب بد همه چیزو میدونه *** بسه دیگه بسه بسه دیگه دروغ نگین کی رو گول می زنین اگه راس می گین یا الله درستش کنین *** البته عزیزا جونای ما اینطوری نیستن همه شون بیستن اما ما هم باید یه بارم بگیم شاید .. شاید ...
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 21:3 توسط عبدالحسین
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امیدوارم مثل من تنها نباشی این روزها شرمنده فردا نباشی پا بر زمین سرد این شبها نکوبی در انتظار لطف آدمها نباشی هر جا که رفتم سایه ای بیهوده بودم دیوار هم قد می کشد که تا نباشی حتی خودت پیش خودت تردید داری فرقی چه دارد تا که باشی یا نباشی هر جا که باشی آسمان ..... با خود مبادا دل خوش کنی روزی اگر اینجا نباشی دیوار هستی ؟ سایه ای ؟ هرجا که هستی امید وارم مثل من تنها نباشی
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 10:16 توسط عبدالحسین
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
چند وقتیست که چیزی ننوشته ام دارم دیوانه می شوم . دور و برم آدمهایی با تفکراتی زندگی می کنند که انگار هرکدامشان از آسمان افتاده اند و بقیه از زیر خاک بیرون آمده اند . نمیدانم اینهمه تکبر ، تک نفره فکر کردن و دخالت در همه چیز را با چه شوینده ای می شود پاک کرد . دلم می خواهد از اینجا بروم ، به کجا نمیدانم ، هر چند چرایش را می دانم . راستی ازخیلی چیزها فقط در حد کلمه باقی مانده ، فقط در حد کلمه . نمی دانم همیشه همینطور بد بوده ایم یا این جمله (عجب زمانه ای شده) تازگی ها باب شده ، اینهمه تاریخ خواندیم ، اینهمه در مجالس روضه و عروسی خندیدیم و گرییدیم ، هنوز مانده ایم که آخه چرا اینجوری همدیگر را نیش می زنیم . درسته که من دلتنگم و لی این حرفها هم واقعیت دارد ، همون چیزی که روزانه باهاش دست به گریبانیم . بیگانگی هم عجب چیزیه ، گاهی وقتها آدما با خودشان هم بیگانه می شن چراش رو نمی دونم ، اصلاً من خیلی چراها رو نمی دونم . بابام می گفت :( همیشه می گفت ) «هیشکی برات مثل خودت نمیشه » حالا دلم می خواد یه بار فقط یه بار ببینم و ازش بپرسم اگه از خودت گله داشتی چه کنی . (مهر85 ) چطوري ميشه هر لحظه از راهي كه مي روي برگردي و دوباره افق را ديد بزني و از نو شروع كني در حالي كه اميد داري به مقصدي برسي . راستس كسي تو را مي پايد اون دورها ، احتمالاً نبايد اونو دلسرد كني . تو حتماً مي رسي . البته از نو شروع كردي دو باره بر نگرد . ببين چي ميشه مدتي همين طور به پيش بتازي و عقب را نگاه نكني . انگار دنياي ديگريست اون جلوتر .چه لذتي داره حسي كه كم آدمي رو فرا مي گيره . اونم تو اين دوره زمونه ، : عجب زمانه اي شده ( پدرم مي گفت )و حالا من هم مي گويم : عجب زمانه اي شده . راستي نمي دانم پسرم هم مي گويد : عجب زمانه اي شده يانه . طبيعتاً مي گويد . نمي دانم امشب چرا فلسفه مي بافم . از افطار گذشته . هنوز چيزي نخورده ام . تنهايي هم عجب چيزيست . اولي كه شروع كرده بودم به شعر گفتن و شعر هاي دست و پا شكسته مي گفتم ( البته هوز هم دست و پا شكسته مي گويم ) براي خودم بر حسب روش قدما تخلص مي كردم و كلمه «تنها» را براي خودم انتخاب كرده بودم . اونوقتها به فكر نبودم كه اين كلمه چه معنايي دارد . البته با حسي كودكانه فكر مي كردم كسي من را درك نميكند كه در واقع افشره همان تفكر امروزم هست كه بعد از گذشت حدود 13 سال از آن روزها هنوزهم تنهايم . و حالا تقريباً مطمئن شده ام كه هميشه همينطور است . نه كه تارك الدنيا باشم ، با ديگران و رفقا بگو بخند دارم . زن و بچه دارم . و هر روزي با چند ده نفر سر و كار دارم . اما هنوز كسي نتوانسته به وجودم راه پيدا كند هر چندخودم هم نتوانسته ام به وجود واقعي كسي راهي پيدا كنم . حتي خدا به اون عظمتش هنوز نتوانسته وجودم را كاملاً مسخر كند و شيطانك هاي بسياري بين من و خدا پيامبري مي كنند . گاهي هم دلم مي خواهد بي واسطه شيطانكها خدا را ببينم اما كار دشواريست و خلاصه كار هر آدمي نيست . اگر مابين كلام كلماتي بي ريشه ديده مي شوند خدا مرا به شكم خالي و سر دردم مي بخشد15 ساعت است كه چيزي نخورده ام و فكرهاي بيهوده هم اين روزها لبريز از کله بي خاصيتم مي تراوند . پناه برخدا ، پاك يادم رفته كه زندگي حساب و كتابي دارد . اصلاً كي يادم بود . خدابه همه بنده هاي بي عقلش رحم كند . بچه پشت شيشه هم مي داند بچه بازي من بيشتر از اوست . نمي دانم روزي مي رسد كه حس كنم فقط بدهكار خدا هستم و بس . فكر چنين روزهايي را نكرده بودم . اصلاً هر چي فكر كرده بودم تو اين مايه ها نبود . اي دوست بيا تا غم فردا نخوريم وين يك دم عمر راغنيمت شمريم فردا كه از اين دير كهن در گذريم با هفت هزار سالگان سر به سريم
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 10:12 توسط عبدالحسین
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
کاش می شد کاشکی را هو کنیم دشمنان آشتی را هو کنیم کاش ما دانسته بودیم زودتر با که بد باشیم ، کی را هو کنیم
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 21:5 توسط عبدالحسین
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مثل یک عکس قدیمی ، مثل یک کاغذ زردم روشنی هام همه رفتند ، من کجا باید بگردم ؟ مانده از روزای روشن ، خاطرات و خستگیها دل بی حوصله من ، با همه دلبستگیها طاقچه ی خاطره ها رو تو بیا با هم بگردیم دنبال یه رنگ روشن ، ما دوتا کاغذ زردیم یادمه یه روز دوتایی دست دوستی داده بودیم یادته که دست دوستی ... ؟ ما دوتایی ساده بودیم سال و ماه روز و ساعت ، خنده احساس و محبت لعنتی شدیم ایروزا ، ای به سال و ماه لعنت حسرت یه لحظه موندن ، دست من تو دستای تو حسرت یه لحظه خواب چشم من تو چشمای تو همینه زندگی انگار، همیشه باید بمونیم دور دور ، اما عزیزم بیا واسه هم بخونیم : « میشه یک عکس قدیمی روی لبهاش خنده باشه تا توی دستای دیوار یه برگ برنده باشه »
+
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 18:10 توسط عبدالحسین
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
نشستيم و گفتيم خدايا خودت اجابت بكن اين دعا يا خودت... نشستيم و دست بر دستي دگر و هر لحظه بيم شكستي دگر همينطور سرگرم كار خيال در انجام افكار خيلي محال نشستيم و احساس آوار شد و هي غم سر غصه انبار شد ندانسته عاشق نفهميده دوست و حالا هزار استخوان در گلوست و حالا هزار استخوان عاشقي چه عشقي چه كشكي ؟ دراين «كي به كي» من اين اسب وحشي به كي بسپرم كه اينجا سراسر جنون است و رم لغت هاي شعرم سياه و كبود همه صحفه هايم پر از گرد و دود نه باران نه برفي كه رامم كند هجايي بيايد لگامم كند
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 18:43 توسط عبدالحسین
|
|
|||||
|
|||||