|
بوی لیمو - شعر امروز
|
||
|
عبدالحسین ستوده |
من یک غزلم تو یک قصیده در آن سو تر
که شاعر من به تو رسیده در آن سو تر
هی شاعرمان تو را برای من می خاند
تا یک غزل از خودش بریده در آن سو تر ...
زیبا تر از این نمی شود که می بینم
با قافیه های چون « سپیده » در آن سو تر ...
(من یک غزلم و روح غمناکی دارم
اما دل ترد و کوچک و پاکی دارم
شاید نرسم به بیت با تو خاندیدن
شاید که تمام عمر در... در چرخیدن ...)
شب ها به هوای حس گرفتن از چشمانت
هر لحظه خیال من دویده در آنسوتر
شب ها نه غمی کنارمن هست نه تاریکی
فردا مثلن عید نوروزه ......
نوروز
باستانی رو به همه ی دوستای گلم که همیشه لطف دارن و سر میزنن به وبلاگم ،
شادباش میگم و آرزوی روزهای سرشار از بهروزی و شادی دارم ...... .
نوروز در شعر پارسی :
منوچهری دامغانی
هست ایام عید و فصل بهار
جشن جمشید و گردش گلزار
سعدی شیراز
برآمد باد صبح و بوي نوروز
به کام دوستان و بخت پيروز
مبارک بادت اين سال و همه سال
همايون بادت اين روز و همه روز
مولانا
امروز روز شادي و امسال سال گل
نيكوست حال ما كه نكو باد حال گل
گل را مدد رسيد زگلزار روي دوست
تا چشم ما نبيند ديگر زوال گل
حافظ
رسيد مژده که آمد بهار و سبزه دميد
وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد
صفير مرغ برآمد بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشيد ...
و
.
.
فرخی یزدی
باز گرد ای عید از زندان که ما را عید نیست
سوگواران را مجال دیدن و بازدید نیست
گفتن لفظ مبارکباد طوطی در قفس
شاهد آیینه خو داند که جر تقلید نیست .....
و خودوم....
نوروز شده ولی هوای تازه ....
در شهر هزار ماجرای ... تازه
یک عده هنوز توی غار خودشان
یک عده همینطور خدای تازه ...
شاد زی
زندگی حس و حال می خاهد
اندکی هم مجال می خاهد
کوچه وقتی که تنگ و بن بست است
یک دوتا دانه بال می خاهد
خاب آسوده ، خنده ی راحت
آدمی بی خیال می خاهد
سرد و بی حس و بی روح است
واژه ای موزیکال می خاهد
«عشق » را نگو ، حتا عشق
عاشقی کور و لال می خاهد
«دوست» را نگو ، حتا دوست
از تو هم انفعال می خاهد
«درد» را نگو ، حتا درد
صبر ِ بی قیل و قال می خاهد
استجب لکم ... منِ خسته
من دلم «ارتحال» می خاهد
آدمی که زیادی آرام است
یک کمی اختلال می خاهد
***
واقعا ! دلی که بیکار است
چیزهای محال می خاهد
خودش يه تيكه مجنونِ ... شقايق !
تو دنياي كثيف آدمك ها
چقد دل كندن آسونه شقايق
يكي پا رو دلت مي ذاره ميره
غمش يه عمري ميمونه ... شقايق!
چشاي آدما رنگ دلاشون
پر از نيرنگ و افسونِ ... شقايق!
مث گنجشك هاي خانه بر دوش
دلم دلتنگ و داغونه ، شقايق!
***
چقد سخته چقد سخته چقد سخت ...
چقد دل كندن آسونه ... شقايق!
سرماي بيحدي كه از ديوار...
بويي نمور و ... لحظه ها بيمار
چيزي شبيه رنگ راه روهاا...خ
مات است و سرد و ممتدي كشدار
يك حس كه مثل پوچي ِ يك ياد
هي دم به لحظه مي شود تكرار
مردي كه در شهر خراب آباد
گم بوده زير سالها آوار
***
من مطمئنم كه اميدي نيست
دكتر ! تو هم دست از دلم بردار...
|
|