تبليغاتX
بوی لیمو ( شعر امروز )

شعر بد

اینروزها حتی شنیدن جرم و دیدن بد

حتی برای لحظه ای فکر پریدن بد

تنها میان کلبه ای در جنگلی تاریک

در ذهن خود همصحبتی را آفریدن بد

یا در کنار ساحلی پر موج با انگشت

نقش زن  اندوهگینی را کشیدن بد

اما ... چرا این مردهای بد نمی دانند

 گلهای تازه رسته را اینگونه چیدن بد

                ***

این شعر هم قبلا ردیفش خوب بود اما

طبق روال فوق اینهم شد جدیداً بد


نوشته شده توسط عبدالحسین ستوده در 11:35 |  لینک ثابت   • 

یعنی میاد ؟

می گن یه روز یکی میاد که دریا

با خنده هاش هی پر و خالی می شه

می گن یه روز یکی میاد که ابرا

زیر پاهاش حالی به حالی می شه

می گن یه روز یکی میاد که میشه

حرف دل و به راحتی بهش گفت

از بودن و نبودن و کوه و رود

از آدمای پاپتی بهش گفت

سجاده سبزشو میشه بوسید

چشمارو بست و تا کجا ... باهاش رفت

قدم زنان تو جاده های بسته

حتی تا پشت نا کجا باهاش رفت

می گن میاد و زخما رو می شمره

اینجوری که می گن تو خوبی تکه

برای دست مردای شکسته عصاست

دشمن هر چی مار و مارمولکه

می گن که گرگا هم بهش سواری می دن

حور و کچل فرقی براش نداره

یه حوری یم اگه که پیشش باشه

... شب تا به صبح کاری باهاش نداره

اصلا از این حرفا که هم بگذریم

می شه باهاش یک دم راحت کشید

چشما رو بست و آسمونو دید زد

گوشا رو بست و تازگی رو شنید

***

راستی اگه خواستی بری ببینیش

منم یه گوشه تو خودم نشسته م

نمی دونم چرا ، چطور ، چم شده

فقط می دونم تو خودم شکسته م

بی زحمت از کنار من رد شدی

دست منو بگیر و ما رو ببر

ثواب داره اگر چه که می دونم

شاید برات بشم کمی درد سر

نوشته شده توسط عبدالحسین ستوده در 12:4 |  لینک ثابت   • 

غزل شکستن

یک شب میان خاطره هایت نشستم و

خود را به طاق ضریح تو بستم و ...

یک شب در اشتباه عجیبی ... و صبح شد

از تو و از خدای شما هم گسستم و  ...

رفتن به اوج ، اوج شکستن نشستن است

یعنی نشسته شکستم ، شکستم و ...

خاکسترم ، سرم ، اثرم را ندیده ای ؟

پایم کنار پنجره مانده ست ، دستم و ...

قلبم میان تنگ بلور اتاق تو

چشمی که تا لحظه آخر نبستم و ...

هی دود می شدم و تو هی خنده می شدی

قه قه ققه قققه قه شکستم و ...

حالا میان بود و نبودن معلق ام

دور از شما لای اتاقی که هستم و ...

نوشته شده توسط عبدالحسین ستوده در 9:57 |  لینک ثابت   • 

یه رباعی (نخندین به خدا - میخواستم غمگین باشه)

چندیست ندیدن تو عادت شده است

کار و من عشق خیلی راحت  شده است

این صحفه کلید هم که دنیایی دارد

« مجنون و ببین که عاشق چت شده است »

 

نوشته شده توسط عبدالحسین ستوده در 10:4 |  لینک ثابت   • 

سپید فی البداهه

دلتنگیهایم را

اندوهم را

کوهی می کنم

شاید بیابی ام

در این روزهای

سبز سرد

گوشهایم به دیدنت عادت کرده بودند

اما از دورها صدای گرگ بیابان می آید

گمانم دوستی مان را خورده است

بی گمان خورده است

خواهشم

خواهشم این است

خاطراتمان را نیز ببر

اگر میتوانی !

نوشته شده توسط عبدالحسین ستوده در 8:56 |  لینک ثابت   •