![]() |
![]() |
|
| شعر - عبدالحسین ستوده |
|
به دلیل مرگ نا به هنگام برادرم ، این وبلاگ هم که سالهاست مونس تنهاییمه گفت چهل روز سیاه می پوشه ... هر چند دوست نداشتم اما دلشو نشکوندم ......
|
|
+ نوشته شده در
ساعت 17:22 توسط عبدالحسین ستوده |
|
|
دوباره جاده می برد مرا ، می برد جاده چه ساده از تو گذشتم ، چه بد جاده ... که دور تر از این کوچه های سرگردان به راحتی نوشت : نرسیدن ابد ، جاده ... پایان من نبوده ولی در شروع هم دستم گرفت و به من داد یک سبد جاده ... سی سال و چند ماه و کمی روز بود محتواش سهم من و حکایت این یک عدد .... جاده ... صد سال می گذرد از همین چند روز پیش سر گیجه در سراهی نان ، طول صد جاده ... *** من را به غیر دیدنتان مقصدی نبود غافل از اینکه به بیراهه میرود جاده |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:11 توسط عبدالحسین ستوده |
|
|
در باورم خدای غزل هام می شوی ؟ همخانه با صداقت شعرام می شوی ؟ کودک شدم دو باره بغل کن مرا ببوس همبازی همیشه ی رویام می شوی ؟ سی سال آزگار گذشته است از دلم ... سی سال یکسره تنهام ........ می شوی ؟ بی توشه ، پا پتی ام تو ی جاده ها یک تکه نان حوصله همرام می شوی ؟ فانوس دست خدایان شکسته است شب تاب مهربانِ سرانجام می شوی ؟ **** باید گذشت ، رود شد و زنده ماند و رفت تا دره های مه زده همگام می شوی |
|
+ نوشته شده در
ساعت 15:12 توسط عبدالحسین ستوده |
|
|
اینروزها حتی شنیدن
جرم و دیدن بد
حتی برای لحظه ای فکر پریدن بد تنها میان کلبه ای در جنگلی تاریک در ذهن خود همصحبتی را آفریدن بد یا در کنار ساحلی پر موج با انگشت نقش زن اندوهگینی را کشیدن بد اما ... چرا این مردهای بد نمی دانند گلهای تازه رسته را اینگونه چیدن بد *** این شعر هم قبلا ردیفش خوب بود اما طبق روال فوق اینهم شد جدیداً بد |
|
+ نوشته شده در
ساعت 11:35 توسط عبدالحسین ستوده |
|
|
می گن یه روز یکی میاد که دریا با خنده هاش هی پر و خالی می شه می گن یه روز یکی میاد که ابرا زیر پاهاش حالی به حالی می شه می گن یه روز یکی میاد که میشه حرف دل و به راحتی بهش گفت از بودن و نبودن و کوه و رود از آدمای پاپتی بهش گفت سجاده سبزشو میشه بوسید چشمارو بست و تا کجا ... باهاش رفت قدم زنان تو جاده های بسته حتی تا پشت نا کجا باهاش رفت می گن میاد و زخما رو می شمره اینجوری که می گن تو خوبی تکه برای دست مردای شکسته عصاست دشمن هر چی مار و مارمولکه می گن که گرگا هم بهش سواری می دن حور و کچل فرقی براش نداره یه حوری یم اگه که پیشش باشه ... شب تا به صبح کاری باهاش نداره اصلا از این حرفا که هم بگذریم می شه باهاش یک دم راحت کشید چشما رو بست و آسمونو دید زد گوشا رو بست و تازگی رو شنید *** راستی اگه خواستی بری ببینیش منم یه گوشه تو خودم نشسته م نمی دونم چرا ، چطور ، چم شده فقط می دونم تو خودم شکسته م بی زحمت از کنار من رد شدی دست منو بگیر و ما رو ببر ثواب داره اگر چه که می دونم شاید برات بشم کمی درد سر |
|
+ نوشته شده در
ساعت 12:4 توسط عبدالحسین ستوده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
غزل و ...
|
|
RSS
|